حكيم ابوالقاسم فردوسى
679
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
جهان ديده جاماسپ را پيش خواند * ز اختر فراوان سخنها براند به دو گفت كز گردش آسمان * بگوى آنچ دانى و پنهان مهان كه باشد بدين بد مرا دستگير * ببايدت گفتن همه ناگزير چو بشنيد جاماسپ بر پاى خاست * به دو گفت كاى خسرو داد و راست اگر شاه گفتار من بشنود * بدين گردش اختران بگرود بگويم به دو هرچ دانم درست * ز من راستى جوى شاها نخست به دو گفت شاه آنچ دانى بگوى * كه هم راست گويى و هم راه جوى به دو گفت جاماسپ كاى شهريار * سخن بشنو از من يكى هوشيار تو دانى كه فرزندت اسفنديار * همى بند سايد ببد روزگار اگر شاه بگشايد او را ز بند * نماند برين كوهسار بلند به دو گفت گشتاسپ كاى راستگوى * بجز راستى نيست ايچ آرزوى بجاماسپ گفت اى خردمند مرد * مرا بود از آن كار دل پر ز درد كه او را ببستيم بران بزمگاه * بگفتار بد خواه و او بىگناه همانگاه من زان پشيمان شدم * دلم خسته بد سوى درمان شدم گر او را ببينم برين رزمگاه * به دو بخشم اين تاج و تخت و كلاه كه يا رد شدن پيش آن ارجمند * رهاند مران بىگنه را ز بند به دو گفت جاماسپ كاى شهريار * منم رفتنى كاين سخن نيست خوار بجاماسپ شاه جهاندار گفت * كه با تو هميشه خرد باد جفت برو و ز منش ده فراوان درود * شب تيره ناگاه بگذر ز رود بگويش كه آن كس كه بيداد كرد * بشد زين جهان با دل پر ز درد اگر من برفتم بگفت كسى * كه بهره نبودش ز دانش بسى چو بيداد كردم بسيچم همى * و ز آن كردهء خويش پيچم همى كنون گر بيابى دل از كينه پاك * سر دشمنان اندر آرى به خاك و گر نه شد اين پادشاهى و تخت * ز بن بر كنند اين كيانى درخت چو آيى سپارم ترا تاج و گنج * ز چيزى كه من گرد كردم برنج بدين گفته يزدان گواى منست * چو جاماسپ كو رهنماى منست بپوشيد جاماسپ توزى قباى * فرود آمد از كوى بىرهنماى بسر بر نهاده كلاه دو پر * بر آيين تركان ببسته كمر يكى اسپ تركى بياورد پيش * ابر اسپ آلت ز اندازه بيش نشست از بر باره و آمد به زير * كه بد مرد شايسته بر سان شير هر انكس كه او را بديدى به راه * بپرسيدى او را ز توران سپاه بآواز تركى سخن راندى * بگفتى بدان كس كه او خواندى ندانستى او را كسى حال و كار * بگفتى بتركى سخن هوشيار همى راند باره بكردار باد * چنين تا بيامد بر شاه زاد خرد يافته چون بيامد بدشت * شب تيره از لشكر اندر گذشت چو آمد بنزد دژ گنبدان * رهانيد خود را ز دست بدان